پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - جهاني شدن دين و جهاني گرايي
جهاني شدن دين و جهاني گرايي
از آنچه دربارهي رابطهي علوم ظاهري و باطني بيان شد، ارتباط عرفان نظري با عوم ظاهري و از جمله با انديشهي اجتماعي و دانش سياسي نيز آشكار ميگردد. تصويري كه در عرفان نظري از عالم و آدم ترسيم ميشود، مباني و اصول موضوعهي خاصي را براي انديشهي اجتماعي و سياسي فراهم ميآورد. دانش اجتماعي و سياسي، گرچه يك علم ظاهري است و به قواعد و احكام رفتار طبيعي بشر ميپردازد، ولي اين علم با استفاده از مبادي عرفاني، خود را ملزم به بهرهوري از احكام و ضوابطي ميداند كه عالم رباني با شناخت باطن اعمال و رفتار، در قالب نصوص و متون ديني اظهار ميدارد.
٦. عارف با همهي استفادهاي كه از قواعد و ضوابط فقهي براي تنظيم طريقت و وصول به حقيقت ميبرد، دخالت مستقيمي در حوزهي فقاهت ندارد؛ يعني شناخت احكام فقهي وظيفهي عرفان نظري نيست.
بيشتر عارفان در تاريخ انديشهي اسلامي، حريم فقاهت را حفظ كردهاند و ارتباط خود را با آن قطع نكردهاند. آنان همان گونه كه فقاهت عاري از عرفان را مذموم دانستهاند، عرفان بدون فقاهت را ضلالت و گمراهي خواندهاند. صدرالمتالهين كه تلاش فراواني براي ارتقاي مباحث فلسفي به افق دانش عرفاني داشته است، در مقدمهي كتاب اسفار كه با اقتباس از اسفار چهارگانهي اهل معرفت تنظيم شده است ـ زبان به طعن فقيهاني گشوده كه سهم عرفاني خود را از احكام شريعت ناديده انگاشتهاند و در محدودهي علوم ظاهري توقف كردهاند، ولي او در نقد عارفاني كه در رعايت حريم فقاهت و احكام شريعت كوتاهي كردهاند، به اشاراتي در حد يك مقدمه بسنده نكرده است و كتابي را به طور مستقل، در نقد عارف نماياني نوشته است كه از روي جهالت و يا به سبب اغراض فاسد، از نظر به احكام كثرت و رعايت آن بازماندهاند و به اباحيت و نقض حدود الهي گرفتار گشتهاند.
ارتباط نظري و عملي عرفان با سياست را با شواهد تاريخي نيز ميتوان تاييد كرد. غالب عارفان دانش عرفاني خود را در رقابت با علم فقه نديدهاند، بلكه برخي از آنان در عرصهي فقاهت نيز نام آور و صاحب فتوا بودهاند. آنان رفتار سلوك فردي و اجتماعي، خود را بر مبناي انديشهي فقهي خود سازمان ميدادهاند. به همين دليل، ويژگيها و خصوصيات انديشه و منش سياسي آنان، تحت تأثير مستقيم مباني و روش فقهي آنان قرار داشته است.
موضوع گفت و گوي ما در اين نشست، مسئله «دين و جهاني شدن» است. اما طبيعي است كه روال منطقي بحث منوط به اين است كه نقطهي عزيمت مناسبي برگزيده شود. اين نقطهي عزيمت مناسب، قطعاً بحث ايضاحي جناب عالي در خصوص مفاهيم و مفردات است. به عنوان مدخل گفت و گوي حاضر، تعريف، ويژگيها و اركان جهاني شدن را توضيح دهيد.
به طور قطع، پديدهي جهاني شدن، مفهومي نست كه در مورد آن اجماع نظري، وجود داشته باشد. تعبيرها و برداشتهاي گوناگوني از جهاني شدن وجود دارد. با اين همه در تعريف جهاني شدن، قدر مشتركي وجود دارد كه ما به الاشتراك همه انديش مندان است. خوب است اين قدر مشترك را مبنا و مدخل بحث قرار دهيم و پس از آن به اجزا و عناصر ديگر جهاني شدن بپردازيم.
به گمان من آنچه در مفهوم جهاني شدن، ما به الاشتراك است «بعد ارتباطاتي» اين مفهوم است. ما امروزه در دنيا شاهد ارتباطات كابلي فراگيري هستيم و با اين ارتباطات كابلي فراگير، زمان و مكان به گوهاي پشت سر گذاشته شده است و حتي به بيان دقيقتري، زمان حاكم بر قضا شده است، اين فرآيند، سازمان دهي زمان توسط فضا را فراهم آورده است. اين تعبير، گاه به اشكال مختلفي بكار گرفته ميشود. يكي از جامعه شناسان در تبيين اين مقوله از واژهي «فاصلهگيري زماني و مكاني» استفاده ميكند. در واقع اين از ويژگيهاي جوامع صنعتي و طبقاتي است كه در عصر جهاني شدن به اوج خود ميرسد. اگر در جوامع ما قبل صنعتي، تماسهاي چهره به چهره و تعاملات بافتمند، زمانمند و مكانمند رايج بود، در عصر حاضر، بعد زماني ـ مكاني ساخت بافتاري و زمينهاي روابط، كمرنگ شده است. قدر متيقن جهاني شدن، همين قضيه است، اما به مجرد ورود به ساير ابعاد جهاني شدن ،اختلافات هم آغاز ميشود.
برخي برآنند كه جهاني شدن، به معناي جهاني شدن اقتصاد است. به تعبير ديگر، بنا به تلقي اين افراد، جهاني شدن، دقيقا به اين معنا است كه ميتوان فراوردهها و محصولات اقتصادي را در معرض تقاضاهاي جهاني قرار داد و محدوديتي در بازاريابي كالا وجود ندارد. ابزار اين فعاليت جديد اقتصادي نيز، مصنوعات تكنولوژيك در عرصهي ارتباطات است.
تفسير ديگري كه از جهاني شدن ارايه شده است، تفسيري قديميتر است و به ديدگاههاي ماركس باز ميگردد. شكل نظاممند اين تفسير را ميتوان در آراي والرشتاين باز جست. «نظريه وابستگي و نظام جهاني» والرشتاين، مايههاي اصلي اين تفسير را در بردارد.
اين نظريه توضيح ميدهد كه در جهان، نظام تقسيم كار حكم فرما است و زمام اين تقسيم كار نيز در دست كشورهاي سرمايه داري مركزي است و ساير كشورها متناسب با توان خود، از اين تقسيم كار و محصولات ناشي از آن، سهمي ميبرند. اين نظريه، سلطهي اقتصادي كشورهاي سرمايه داري را توجيه ميكند. از اين زاويه، نقش شركتها و بنگاههاي اقتصادي، مثل سازمان تجارت جهاني، صندوق بين المللي پول، قرارداد گات، بانك جهاني و...، معناي ديگري پيدا ميكند. در اين تفسير، تكيه و تأكيد اصلي دغدغههاي اقتصادي است و مسايل فرهنگي و ملي و نيز بحث «ارزشها» اهميت و شأنيت كمتري پيدا ميكنند.
يكي از جامعه شناسان به نام كاستلز، جهاني شدن و به طور كلي عصر ارتباطات را يك ماتريس ميداند. يك ضلع اين ماتريس، نظام سرمايه داري است؛ ضلع ديگر، اطلاعات گرايي به مثابهي شيوهي جديد توسعه است و يك ضلع نيز خود اطلاعات است. به گمان اين جامعه شناس، در عصر جهاني شدن، اساسا شيوهي توسعه تحول پيدا كرده است. امروز كشوري توسعه يافتهتر است كه توليد اطلاعات و دسترسي به اطلاعات را براي خود تسهيل كرده باشد. همان طور كه ميبينيد نظام سرمايه داري يكي از مقتضيات جهاني شدن است و قابل جدايي از آن نيست. بنابراين، در يك تعريف حداقلي، جهاني شدن عبارت است از فراگير شدن ارتباطات و محوريت يافتن مقولهي اطلاعات و توجه به اطلاعات گرايي به مثابهي شيوهي نويي از توسعه.
به نظر ميرسد در تعريف شما، مرز ميان جهاني شدن (Gelobalization) و جهانگير شدن ((Universalisation) مخدوش شده است. آيا مراد شما از جهاني شدن عيناً همان جهانگير شدن تكنولوژي ارتباطي است؟ و آيا نميتوان جهاني شدن را نام يك دورهي فرهنگي ـ سياسي، در تاريخ جهان دانست؟
به نظر من، ضمن آن كه جهاني شدن و جهانگير شدن متفاوت از هم هستند، اما تباين مطلقي ميان اين دو برقررا نيست. نميتوان قاطعانه حكم كرد كه جهاني شدن عين جهانگير شدن است، اما اين واقعيت را هم نبايد مغفول نهاد كه جهاني شدن متضمن جهانگير شدن هم هست. پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، امريكا در پي استقرار نظم واحد بين الملل بود. اين امر، مقتضيات و مفروضاتي خاص خود داشت. يكي از اين مقتضيات تهيه و تمهيد يك برتري فرهنگي در سطح دنيا بود. شعارهايي چون شعارهايي چون حقوق بشر جهاني، دموكراتيزاسيون جهاني، آزادي، ليبرال دموكراسي و...، همه در همين راستا قابل توجيه و تبيين اند. سرمايه داري به كمك روشنفكران خود و نيز از راه روشنفكران كشورهاي پيراموني، اين مفاهيم را به عنوان فرهنگ برتر و شاخص معرفي ميكرد و از اين راه داعيه ي جهاني شدن و البته جهانگير شدن يك فرهنگ را داشته و دارد.
علاوه بر فرهنگ، در حوزهي سياست هم به اجزا و مؤلفه هايي جديد نظر دارد. كم رنگ شدن مفهوم دولت ـ ملت و نيز دولت ملي از اين قبيل مولفهها هستند. جغرافياي سياسي دولتهاي ملي مخدوش ميشود و حوزه و حيطهي نفوذ و عملكرد دولتهاي ملي محدود ميشود. بنابراين، سه مفهوم عمده در پديدهي جهاني شدن وجود دارد كه اين سه مفهوم اتفاقا در پي جهانگير شدن و فراگير شدن هم هستند: يكي كم رنگ شدن مفهوم دولت ـ ملت يا دولت ملي، ديگري جهاني شدن مقولات فرهنگي ليبرال دموكراسي، و نهايتاً ارتباطات فراگير اقتصادي كه مرزها را در مينوردد و زمينه را براي تجارت جهاني مهيا ميكند.
با اين همه بسياري از طراحان بحث جهاني شدن، به اين مسئله توجه داشتهاند كه آنچه جهاني شده است و اصلا امكان جهاني شدن دارد، بعد اقتصادي است، اما در حوزهي فرهنگي بايد «محلي گرايي» كرد. بر همين اساس، تركيب جديدي وضع شه است كه Gelocallization نام دارد و به مفهوم ادغام جهاني شدن و محلي گرايي است. از همين جا ميتوان دريافت آنچه جهاني شده است و ميشود اقتصاد است اما جهان، اقتصادي نشده است. اين يكي از رمز و رازهاي جهاني شدن است. به رغم تلاش گستردهي ليبرال دموكراسي براي جهاني سازي در عرصههاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي، آنچه تاكنون جهاني شده است. فقط اقتصاد است. ليبرال دموكراسي با وجود همهي شبكههاي اغوايي و القايي خود، هنوز نتوانسته است در حوزهي فرهنگ و سياست، جهاني سازي را محقق كند؛ چرا كه مقاومتها و واكنشهاي قومي و ملي در برابر موج جهاني سازي، روند اجراي سناريوي ليبرال دموكراسي را مختل كرده است. جاي تاسف است كه در كشور ما كه قاعدتاً ميبايست بيشترين مقاومتها را در برابر اين موج نشان دهد، به راحتي در دام برتري سرمايه داري، غلطيده است.
به نظر شما مفروضات، مباني و شالودههاي نظري و فلسفي جهاني شدن، چقدر توان تقويت و پشتيباني از اين بحث را دارد؟ آيا مباني ليبرال دموكراسي ميتواند از حيث فلسفي، روايت دقيق و درستي را از جهاني شدن عرضه كند؟
جهاني شدن، منطقاً نميتواند بنيان استوار و محكم فلسفي داشته باشد. براي اثبات اين مدعا نياز به يك مقدمه دارم. دههي هشتاد ميلادي، دههي بسط و بلوغ پست مدرنيته است. درست است كه پست مدرنيسم عليه مدرنيسم، قد راست كرده است، اما در واقع، هم دلالت ذاتي آن، و هم دلالت اجتماعي آن ـ يعني پست مدرنيسم ـ از دل مدرنيسم ـ از دل مدرنيسم در آمده است، و نتيجهي منطقي و طبيعي آن است. ما وقتي تكيه گاه الهي خرد را ناتوان و بي رمق كنيم، نهايتا به ناتواني نفس خرد خواهيم رسيد. ويژگي خرد خود بنياد، خود ـ ويران گري است.
جهاني شدن واكنشي در برابر مواضع پست مدرنيسم است؛ يعني نوعي فرافكني مشكلات ذاتي مدرنيسم و غرب به جهان پيرامون است. مبناي جهاني شدن، مدرنيسم است و مبناي پست مدرنيسم هم مدرنيسم است. غرب براي رها شدن از چنگ تضادها و تناقضهاي فلسفي و اجتماعي خود، اين تضادها را به ساير عالم فرا ميافكند.
غرب اين چند تضاد عمده رنج ميبرد: يكي تضاد خود ـ ويران گري خرد خود ـ بنياد. تضاد دوم، تضاد بنا و مبنا است. مبناي سرمايه داري اوليه، رعايت حقوق اوليه فردي و دولت حداقل بود، اما امپرياليسم چه نسبتي با دولت حداقل دارد؟ تضاد سوم، تضاد سود و نياز است. مهار اين تضادها از دل سرمايه داري بيرون نميآيد، بلكه از دل مقابله با رقيب روسي بر ميآمد. اساسا فلسفهي «دولت رفاه» بر رفع اين تضادها متمركز نبود، بلكه معطوف به مقابلهي با دعاوي سوسياليسم و دولت كمونيستي شوروي سابق بود. از اين رو اين تضادها همواره به فرهنگ ليبرال دموكراسي غرب منضم است.
غرب از سويي از اين تعارضها و چالشها در رنج است و از سويي ديگر نميخواهد به طور مبنايي در مباني خود تجديد نظر كند. راه ميانهاي كه غرب بر ميگزيند، فرافكندن اين معضلات و تضادها به كشورهاي جهان است.
يعني در واقع شما ميان جهاني شدن و ليبرال دموكراسي يك پيوند ذاتي و ماهوي برقرار ميكنيد؟
اين پيوند به يك اعتبار وجود دارد، و به يك اعتبار موجود نيست. به اعتبار فلسفي، ميان جهاني شدن و ليبرال دموكراسي، پيوند ماهوي وجود ندارد؛ چرا كه خرد خودبنياد ـ كه ليبرال دموكراسي بر اساس آن شكل گرفته ـ خود ويران گر است و پاياني و استمرار ندارد و به لحاظ اجتماعي هم ناسازگار است؛ اما به يك اعتبار هم، ليبرال دموكراسي ذاتا واجد نوعي داعيهي جهاني شدن است؛ چرا كه ليبراليسم بر آن است كه عقلانيت مدرنيته كه ريشه در تجربه گرايي و فرديت دارد ذاتا امري جهاني است و سرنوشت محكوم بشر همين است. مقولهي توسعه و توسعه نيافتگي هم عمدتا بر آمده از همين ادعاي انحصاري مدرنيته است. از آن جا كه بر مدرنيسم، نگرشي تكامل گرا حاكم است، نقطهي غايي همهي فرهنگها را رسيدن به همين معناي عقلانيت ميداند و از همين رو از همان آغاز، نظر به جهاني شدن داشته است. اين عقلانيت پر ادعا از زمان و بر و دوركيم و حتي ماركس سابقه داشته است. رسيدن به يك وضعيت آرماني كه غايت تكامل است و همه بايد به آن نايل شوند، در ذات عقلانيت غرب است و همين عقلانيت مبنا و معيار ليبرال دموكراسي است و بنابراين، ذات ليبرال دموكراسي اقتصادي هژمونيك و جهانگير شدن دارد، غافل از آن كه در اين ادعا، تعارضات ساختاري وجود دارد. به عبارت ديگر ليبرال دموكراسي ملتزم به لوازم كلام خود نيست. نميداند و نميفهمد كه با آن مباني و مفروضات معرفتي و فلسفي، نميتواند داعيهي جهاني شدن داشته باشد. اما از سويي هم نميتواند جهاني نباشد؛ از همين رو در چنبرهي تعارض دو سويهاي گرفتار است.
امروزه در غرب، جرياني پيش آمده است كه به اين نكته آگاه شده است و راه حل مناسبي براي آن يافته است. اين جريان «پست پست مدرنيسم» يا «ما بعد پست مدرنيسم» است. اين جريان رو به سوي سنت دارد. پست مدرنيسم سنت نبود، فقط بر تفاوتها و تمايزات تاكيد ميكرد و به نفي فرا روايت نظر داشت، زبان رابر ذهن و واقعيت تقدم ميبخشد، بر اهميت عقل مفاهمهاي و قرار دادي انگشت ميگذاشت و وفاق اكثريت را معيار همه چيز ميدانست، اما جريان جديد عميقاً رو به سوي سنت دارد. سنت در اين جا لزوما به آنچه در تاريخ رخ داده است، اطلاق نميشود. در اين تلقي، سنت يعني خدا، و روشنگري يعني انسان منقطع از خدا. دوران مدرنيته و روشنگري، دوران دوري از سنت به اين معنا بود، اما جريان پست پست مدرنيسم در پي احياي سنت است؛ يعني به دنبال احياي خدا است؛ خدايي كه در ذات معرفت و سرشت انديشه حضور دارد.
غرب دانسته است با اين علوم انساني و علوم اجتماعي كه با استفادهي از عقلانيت، روشنگري فراهم كرده، نميتواند مسايل خود را پاسخ گفت؛ براي همين در پي آن است كه جغرافيا و هندسهي معرفت و دانايي خود را عوض كند و نوع ديگري از عقلانيت را مهندسي كند.
تحقق ايدهي جهاني شدن با كدام دستگاه فكري ـ فلسفي، بهتر ممكن است؟ براي استقرار جهاني شدن چه شالوده و بنيان متافيزيكي لازم است؟
به نظر ميرسد تنها آيين و تنها مكتبي كه ميتواند به طور موجه ادعاي جهاني شدن داشته باشد آيين و مكتبي است كه دست كم به يك اصل باور داشته باشد. اين اصل محوري و بنيادين، ضرورت وجود يك «اصل غايي» است و فقط اديان ابراهيمي اند كه به اين اصل باور دارند. تنها در اين اديان است كه خدا در محور معرفت و انديشهورزي است. وقتي «خدا» را محور قرار دهيم، به ناچار غايتي براي عالم و آدم قابل تصور است كه در فلسفهي تاريخ، نقطهي پاياني همهي كمالات به شمار ميآيد. جهاني شدن فقط در اين صورت ممكن است. هيچ تزلزل و تعارضي نيز پديد نميآيد. سلسلهاي تام و اندام وار براي تاريخ حاصل ميشود كه شكاف و گسست را در اجزاي حيات فكري ـ اجتماعي آدميان، منطقا بر نميتابد. وقتي «توحيد» در متن عالم، ساري و جاري باشد، تعريفي از انسان، جهان و غايت او، بدست ميآيد. اين تعريف، راه را بر ظهور اخلاق شايسته باز ميكند. در اين صورت، نه اخلاق كانت و نه اخلاق پراگمانيستي و نه ساير دستگاههاي اخلاقي، پاسخ گو نيست، بلكه اخلاق الاهي مبتني بر نظام ارزشي ديني پاي در صحنه ميگذارد.
البته جهاني شدن دين، در وهلهي اول به اين معنا نيست كه همه ساكنان عالم متدين و يا مسلمان شوند. گام نخست، نزديكي و گفت و گوي ميان اديان است. گسترش ايدهي اصلي ديانت ـ يعني توحيد گروي ـ گام اول در جهاني شدن دين است. البته اين توحيد گروي در سطح كشورهاي مختلف، اشكال گوناگوني به خود ميگيرد و در واقع عقل بشري در خدمت اين اصل غايي در ميآيد و لباسهاي مختلفي به اندام آن ميپوشد. اين توجه به توحيد و شيوع و گسترش ايدهي خداگرايي، گوهر انديشهي جهاني شدن دين است. عميقترين لايهي جهاني شدن، توجه به خداگرايي است. اين توجه، ضمن آن كه راه را بر جهاني شدن ميگشايد. مانع پديدههاي شوم ناشي از جهاني شدن ـ ليبرال دموكراسي ـ مثل استعمار، سلطه، نفي هويت، طرد سنت و... ميشود. در آن صورت، تمدن جديدي حاصل خواهد شد كه عاري از زيانهاي تمدن اومانيستي غرب است. اين زيانها شامل تخريب محيط زيست، آلودگيهاي اقليمي و رواني هستند و تمدن جديد ميتواند اين آفات و زيانها را ترميم كند. اين تمدن جديد، با طبيعت و محيط زيست به مثابهي آيهخداوند موجه ميشود. از اين رو نحوهي رويارويي اش با آن تغيير ميكند و در يك كلمه تمدن الهي جهاني حاصل ميشود. در اين تمدن جديد، دوايري كه كشورها را از يك ديگر متمايز ميكند، دايرههاي ديني خواهد بود، نه دايرههاي ناسيوناليستي. اين به هيچ وجه به نفي يا تضعيف دولتهاي ملي نخواهد انجاميد، اما در عين حال رشتهي نامريي توحيد گرايي و خداگروي، همهي اين واحدهاي سياسي را به يك ديگر پيوندمي دهد.
من فكر ميكنم دهه يا دهههاي آتي، علاوه بر اين كه دوران گرايش به عدالت است، دورهي برخورد تمدنهاي الهي با تمدنهاي الحادي هم هست. اين چالش و برخورد، همان رودررويي موعودي است كه آيينها و اديان مختلف وعدهي آن را دادهاند. اگر ما نظريهي گفت و گوي تمدنها را به معناي گفت و گوي اديان بگيريم، امر مقبول و موجهي است، ما اگر به اين معنا بگريم كه بايد بر اساس عقل مفاهمهاي و قراردادي ـ كه مبناي سرمايه داري غرب است ـ با ساير تمدنها وارد ديالوگ و گفت و گو شويم، قطعاً بازنده اصلي ما خواهيم بود. نه تحليلي عقلي ـ سياسي و نه وعدههاي كتابهاي مقدس، اين گونه گفت و گويي را تجويز نميكنند. دهههاي آتي دههي برخورد تمدنها خواهد بود، اما نه از آن نوع كه هانتينگتون معتقد است؛ چرا كه او اين برخورد را در راستاي تحكيم مژموني و برتري سرمايه داري غرب ميداند، در حالي كه اين برخورد حق و باطل و ايمان و كفر خواهد بود.
عناصري كه در انديشهي ديني به معناي عام و در انديشهي اسلامي و معني خاص وجود دارد و ورود ما را به پديده ي جهاني شدن تسهيل ميكند، چه چيزهايي است؟
پيامي كه از دل توحيد بر ميخيزد و به عنوان كلام و سيرهي نبوي ناميده ميشود، پيامي براي همه بشر است و ناظر به عامهي انسانها است. مرحوم علامه طباطبايي هم اين نكته را متذكر شدهاند كه همه اعتقادات و مفاهيم ديني ما به توحيد باز ميگردد به همين دليل بايد بر وجه اعتقادي و فلسفي اصل توحيد، بيش از گذشته توجه كرد. بايد بر اساس اين اصل، نوعي جديد از دستگاه مسلماني و تدين را بازسازي كنيم. در اين مسير بيش از آن كه شريعت گرا باشيم. بايد اصول گرا باشيم و به مباني توجه كنيم و به نزديك كردن اديان ابراهيمي و پيوند پيام نهاني اين اديان همت گماريم. بخشي ديگر از اين پروژه را نيز بايد از راه واكاوي دقيق و فلسفي در خصوص انقلاب اسامي و انديشهي امام خميني انجام دهيم.
انديشه امام، استعداد شگرفي در بازسازي درست و دقيق نظريهي ديني دارد. از سوي ديگر، نميتوان انديشهي ايشان را فارغ از فهم عميق پديدهي انقلاب اسلامي ايران، تحليل كرد. ما بنا به عادت، كمتر به وجه جهاني انقلاب توجه كردهايم و موقعيت جهاني اين انقلاب را كمتر بررسي كردهايم. پرسش هايي از اين دست كه چرا انقلاب در چنان سالها و اوضاعي پيروز شد؟ ابزار پيروزي انقلاب در عصر تكنولوژي چه بود؟ گفتمان اساسي انقلاب چه ويژگي هايي داشت؟ و پرسش هايي ديگر از اين دست، هيچ گاه با تحليل كساني چون چارلز تيلي و تداسكاچپول دانسته نميشود. انقلاب اسلامي، انقلابي ديني است و با ابزارها و تحليلهاي سكولار، قابل فهم و تحليل نيست. انقلاب ما، در واقع به دنبال آن بود كه به احياي سنت (خدا) در دستگاه معرفتي و فلسفي انسان بپردازد. بشر امروز تجربهاي را پشت سر گذاشته و آرزوها و تمايلاتي داشته است كه با تجارب گذشتهاش نتوانسته است به آنها دست يابد. ما ميتوانيم با بازخواني درست گفتمان انقلاب و پيام امام، تحقق اين خواستها را عملي كنيم و داعيهي جهاني شدن را داشته باشيم.
مولفهها و راكان اساسي گفتمان انقلاب و پيام امام چه بود كه با استفادهي از آنها ميتوان به جهاني شدن پيام دين اميد بست؟
اولا اين نكته را بگويم كه انقلاب ما روايتهاي مختلفي، چه در داخل و چه در خارج ارايه شده است. من به هيچ يك از اين روايتها كاري ندارم و همان طور كه قبلا هم گفتم انقلاب را در كلام امام ميبينم و معتقدم جوهرهي راستين پيام انقلاب اسلامي در بينش و منش امام تجلي يافت. من پيام امام و گفتمان انقلاب را در شش محور بازسازي كردهام:
الف) آشتي ميان حق و حقيقت؛ بشر همواره در انتخاب يكي از اين دو مفهوم در نوسان بوده است و هيچ گاه به تلفيق و تلائم موفق ميان آن دو توفيق نيافت. پيام امام، هم زمان هم حق را در خود داشت و هم تكليف را.
ب) جمع ميان حقوق فردي و حقوق جمعي، امام و انقلاب هم به حقوق فردي نظير آزادي بيان، حق راي و حق مالكيت و
ج) جمع ماين حقوق انساني و حقوق الهي؛ يكي از شاه كارهاي انقلاب كه در آراي امام تجلي يافت الفت و آشتي دادن يمان حقوق انسانها و حقوق خداوند است.
د) جمع ميان مسئلهي افلاطون و مسئله مالكياولي؛ چنان كه ميدانيم افلاطون در فلسفهي سياسي خود بيش از هر چيزي بر ويژگيهاي فردي حاكم، بر چگونگي حكمراني حاكم نظر دشات. امام در قالب مدل سياسي و لايت فقيه و جمهوري اسلامي، هم حق مردم را در تعيين شكل حكومت محلوظ ميدارد و هم معيارها و حق الهي را در تعيين ارزشها و اصول حاكميت مراعات ميكند؛ يعني هم به ويژگيهاي حاكم توجه ميكند و هم به چگونگي حكمراني او. اتفاقاً كساني كه در فلسفهي سياسي خود به جد انديشيدهاند، همواره اين دغدغهي دو گانه را در نظر داشتهاند.
كساني مثل وبر سه نوع سيادت سنتي، كاريزماتيك و قانون عقلايي را بر ميشمارد اظهار ميدارد: من در آرزوي آن سيادت هستم كه رهبر، هم واجد ويژگيهاي كاريزماتيك باشد و همن بر مدار عقل وقانون تصميم بگيرد. اين دغدغهي دو گانه را در پيام انقلاب و انيدشهي امام به عيان شاهد هستيم.
ه) احياي خدا در ساخت معرفت؛ چنان كه پيشتر هم اشاره كردم ادعيهي نهاني انقلاب اسلامي احياي خدا در حوزهي انديشه ورزي و معرفت است. اين ويژگي انقلاب، باعث شد انقلاب اسلامي به طور ناخودآگاه در برابر انقلابهاي امانيستي و سكولار بايستند. انقلاب ما خدا را نه فقط در ساحت احساس و يا در حوزهي روابط اجتماعي، بلكه درقلمروي انديشه و خرد احيا كرد و بناي معرفتي خود را با محوريت خدا استوار كرد.
و) احيا و تقويت معنويت در ورابط اجتماعي امام و انقلاب؛ اين ويژگي را ازااين طريق، تثميت امور اجتماع، حول محور خداوند انجام داد.
اين ويژگيها توشهي ما براي جهاني شدن است كه ريشه در بنيادهاي الهي دارند. غفلت از اين ويژگيها هم بشر رااز اصالت كلام وحي محروم ميكند و هم خود ما را در گرداب بي هويتي و چنگ زدن به ريسمان پوشيدهي تمدن فرسودهي امروز غرب ميافكند.
البته اين نكته را بايد توضيح دهم كه براي ما، استفاده از ابزارهاي تكنولوژيك تمدن امروز امري ضروري و لازم است. آنچه امرزو در تحكيم هژموني غرب به عنوان يك ابزار بكار ميرود، ميتواند به كار چالش با همان هژموني هم بيايد. ميان تكنولوژي و تكنيك ميبايست منطقاً فرق قائل شد. تكنولوژي نوع نگرش به عالم است، در حالي كه تكنيك يك ابراز است. قبول دارم كه تكنيك گاه ريشه در تكنولوژي دارد، اما به هر حال ميتوان از تكنيك بهره برد تا چالش با فرهنگ تكنولوژيك بهتر و عميقتر رخ دهد. كاملا موجه و معقول است كه تكنيك را به استخدام در آورد، اما جهت عملكرد آن را به سوي مبارزهي با اين تراژدي فرهنگي ـ كه فضيلتها و كرامتهاي بشري را مسخ ميكند و محيط زيست آدمي رابه ديدهي تسخير وتصرف و تخريب مينگرد ـ تا چه اندازه معطوف كرد.
جناب دكتر افروغ تصور ميكنيد پذيرش جهاني سازي تا چه اندازه مستلزم پذيرش دعاوي پلوراليسم است؟ آيا براي جهاني شدن حتما بايد به لحاظ معرفتي و حتي ديني تكثرگرا بود؟
من عميقاً به پلوراليسم درون ديني باور دارم. اديان، به لحاظ گردن نهادن به توحيد، وحدت دارند، اما در تحقق و تجلي اين اصل، تفاوتهاي منطقهاي دارند و اين كاملا طبيعي است. تكثر در فهم دين قابل قبول است، مشروطه به آن كه به يك مبنا و كاركرد واحدي باور داشته باشيم. دعوت به ايمان و اخلاق صرف نظر ار توحيد خدا گروي امري خود ويران گر و بي دوام است. بدون توجه به اين اصل غايي، نسبي گرايي، سرنوشت ما خواهد بود. هر اندازه كه تكثر دردرون دين مقبول است، تكثر ميان دين و آنچه غير دين است، باطل و خطرناك است. سخن به اين كه دين و غير دين، بهرهي يكساني از حقانيت ميبرند، عين نسبي گرايي است. من اين ادعا را از زبان يك ديندار نميگويم، بلكه از چشم يك فيلسوف ميبينم. به لحاظ فلسفي قبول اين حكم، متناقض و خود ويرانگر است. در واقع من ايمان گرايي و اخلاق گرايي منهاي خداگرايي را نفي ميكنم.اما در درون خداگروي، تكثر مطلوب است.
به عنوان سوال پاياني، ارزيابي كلي شما از فرآيند جهاني شدن، هم در مورد جوامع توسعه يافته و هم در مورد جوامع پيراموني به ويژه كشورهاي مسلمان چيست؟
به نظر من جهاني شدن، امر ايدئولوژيك است كه در راستاي هژموني ليبرال دموكراسي و سرمايه داري پس از فروپاشي بلوك شرق مطرح گرديد. بسياري از ابزارهاي اطلاعاتي كه ظاهراً به شكل خنثي عمل ميكنند، در واقع شبكههاي اغوايي و القايياند و تمام همت شان اين است كه اولويتها، خواستها وبرنامههاي كشورهاي جهان را تغيير جهت دهند تاستيز و كشاكشي را كه ميتواند آشكارباشد، پنهان كنند و كشورها ندانند چه بر سرشان ميآيد. اين روند و استراتژي جهاني شدن است. بعد اصلي اين روند سرمايه داري است، اما در عين حال، با درك اين نكته كه جهاني شدن يك دام است وابزراهاي اطلاعاتي ابزارهاي تحقق اين دام هستند ميتوان آگاهانه اين ابزارهارا كه اساساً براي تحكيم و بسط هژموني غرب طراحي شدهاند، براي چالش با آن هژموني به استخدام در آورد. بايد آگاه بود كه امروزه قدرت، شكل عرياني ندارد، بلكه در هيئتي اغوايي خود را نمايان ميكند. غرب، قدرت خود را از طريق رسانههاي اغوايي، فرايند جامعه پذيري، ارتباطات كابلي، سازمانهاي بين المللي و اعمال ميكند، بي آن كه فرد بداند كه در معرض اعمال قدرت ديگري است. امروزه شبكههاي غرب آن گونه عنكبوتي و اختا پوستي عمل ميكنند كه افراد حتي تصور نميكنندذ كه ميشود به گونهاي ديگر هم فكر كرد و عمل كرد.از اين رو، همواره بايد به جهان سوم گوشزد نمود كه خود به تشخيص منافع و مصالح ملي خوداقدام كنند و هوشيارانه خود را از كمند اعمال قدرت پنهاني تمدن غرب رها كنند. ناچارم مجدداً توضيح دهم كه پذيرش جهاني شدن كه به معناي بهرهگيري از شبكههاي ارتباطي ـ كه قدر متيقن جهاني شدن است ـ امري پسنديده و مطلوب است، مشروط به اين كه ملزومات و مدلولات فرهنگي، سياسي و اقتصادي آن را به درستي بشناسيم و از انها پرهيز كنيم.